۲۵, آذر,۱۴۰۴ | ۱۱:۴۸ ق.ظ
7024
78
بدون دیدگاه
لطفا کمی منتظر بمانید ...
سر تیتر خبرها
۲۵, آذر,۱۴۰۴ | ۱۱:۴۸ ق.ظ
7024
78
بدون دیدگاه

وقتی از پنجرهی هواپیما، زمینهای خشک و بارانندیدهی اطراف مشهد نمایان شد، حس عجیبی در من شکل گرفت؛ انگار وارد شهری میشدم که فقط مقصد زیارت نیست، بلکه صحنهای است برای تماشای ساختارهای پنهان جامعه. شهری که با نظم نادیدنی خود، از آسمان تا زمین، از پرواز تا حرم، از بازار تا خیابان، لایههایی از حقیقت اجتماعی را آشکار میکند.
در مسیر مشهد، نخستین ساختاری که خود را تحمیل میکند، داخل هواپیماست. ردیف اول تا ششم در پروازی که تجربه کردم، گویی هواپیما را به دو نیم تقسیم کرده بود. صندلیهای پهن بیزینسکلاس، فضای بیشتر، پذیرایی متفاوت و برخورد گرمتر مهمانداران، جایی است برای آنان که یا واقعاً توان مالی بالاتری دارند یا با «اعتبار سازمانی» در آن موقعیت قرار گرفتهاند؛ مدیران یا کارمندانی از طبقهی متوسط که با مزایای اداری، در جایگاه ویژه مینشینند و تجربهای متفاوت را عاریت میگیرند.
اما از ردیف هفتم به بعد، جهان دیگری آغاز میشود؛ صندلیهای فشرده، کودکی که گریه میکند، زنی که چادرش را مرتب میکند، مردی که چشمهایش را بسته و زیر لب دعا میخواند. دو کابین در یک هواپیما، دو جهان در یک جامعه. حتی لحن مهمانداران نیز تغییر میکند؛ در جلو، «بفرمایید چه میل دارید؟» و در عقب، «لطفاً صندلیتان را صاف کنید، در حال فرود هستیم». بیآنکه حرفی از طبقه و تفاوت زده شود، همهچیز در مناسبات رفتاری، بدنها و صداها معنا پیدا میکند؛ پیش از آنکه هواپیما به زمین بنشیند، جامعه تقسیمبندی خود را تحمیل کرده است.
پس از فرود، نوبت به تورها و هتلها میرسد؛ ساختاری دیگر برای طبقهبندی زائران. برخی در هتلهای پنجستارهی نزدیک حرم مستقر میشوند؛ لابیهای بزرگ، صبحانههای مفصل، استخر و خدمات لوکس. برخی دیگر راهی هتلهای سادهتر میشوند؛ با اتاقهایی کوچکتر، صدای خیابان در پسزمینه و امکانات محدودتر. گروهی هم به مسافرخانههایی میروند که تنها مزیتشان فاصلهی کم تا حرم است.
زیارت در معنا برای همه یکی است، اما در تجربه، طبقاتی میشود. آنان که چند دقیقهای به صحن میرسند، با آنان که باید نیمساعت تا یک ساعت راه طی کنند، هرچند مقصدشان یکی است، اما مسیر و احساسشان یکسان نیست. شرایط اقتصادی و نوع دسترسی، تجربهی زیارت را برای افراد به شکلهای متفاوت رقم میزند و حتی تصویر فرد از خود و دیگران را نیز دگرگون میکند.
در ورودی حرم، نخستین تصویر تأملبرانگیز، صف زنان برای گرفتن چادر است. زنان، آرام چادرها را روی سر میاندازند؛ برخی با حوصله، برخی بیقرار، برخی با حالتی آمیخته به احترام و فروتنی. این یک حرکت ساده نیست، بلکه نوعی «تبدیل هویت» است؛ بدن بیرون از حرم، به بدن درون حرم بدل میشود. در اینجا سبک پوشش، طبقه اجتماعی و سلیقه فردی به حاشیه میرود و یک قالب جمعی شکل میگیرد؛ قالبی که اغلب افراد با رضایت در آن قرار میگیرند، چرا که آن را نشانهی حرمت میدانند.
با نزدیکشدن به ضریح، جمعیت فشردهتر میشود. دستهایی که بالا میرود، اشکهایی که جاری میشود، تلاش برای لمس ضریح، نجواها و صلواتها… در این نقطه، زیارت، وجهی کاملاً جسمانی به خود میگیرد. قدرت بدنی، موقعیت مکانی، زمان حضور و حتی شانس، در این تجربه مؤثر میشود. حرم، به میدان عظیمی بدل میشود که در آن، بدنها سازندهی رفتارند و در عین حال، ساختار جمعیتی مسیر معنا را شکل میدهد. با اینهمه، در همین هیاهو، چهرههایی را نیز میتوان دید که در آرامشی عمیق فرو رفتهاند؛ گویی از تمام ساختار عبور کرده و به تجربهای شخصی و ناب رسیدهاند.
کمی آنسوتر، بازار آغاز میشود؛ صدای فروشندهها، مغازههای رنگارنگ، بستههایی که عنوان «سوغات مشهد» را یدک میکشند؛ از مهر و تسبیح تا زعفران و شکلات. بازار، صرفاً محل خرید نیست؛ میدان تبدیل احساس به کالا است. زائر در اینجا فقط خریدار نیست، پیامرسان محبت است. خرید، به وظیفه بدل میشود؛ باید چیزی برد، باید نشانی از زیارت همراه داشت.
بازار این منطق را بهخوبی میفهمد؛ مغازهها در مسیر پرتردد چیده شدهاند، قیمتها و بستهبندیها برای توانهای مالی مختلف طراحی شدهاند. در این میان، بازار ۱۷ شهریور بیشتر مناسب کسانی است که باید برای خویشاوندان و آشنایان بسیاری سوغات ببرند و بازارهای بالاتر شهر، ویترین طبقات مرفهترند. اینجا، معنویت و مصرف، به طرز عجیبی در هم تنیدهاند.
با خروج از محدودهی حرم، تصویر دیگری آشکار میشود؛ دختران و زنانی با پوشش متفاوت و لباسهای رنگی که آزادی بیشتری در حرکت و انتخاب پوشش دارند. این تضاد میان درون و بیرون، نه نشانهی بینظمی، بلکه حاصل دو ساختار متفاوت است: یکی مبتنی بر قداست و نظم مذهبی، و دیگری تابع انتخاب فردی و زندگی روزمره. همین جابهجایی سریع میان دو فضا، چندلایگی شهر را بهخوبی نشان میدهد؛ گویی انسان در چند دقیقه، از یک جهان به جهانی دیگر پرتاب میشود.
پس از چهار روز اقامت در مشهد، هنگام ترک شهر، احساسی دوگانه با من بود؛ انگار از یک بازی چندمرحلهای بیرون میآمدم. هر بخش از شهر، ساختار خودش را داشت: حرم، ساختار قدسی؛ بازار، ساختار مصرف هتلها، ساختار طبقاتی؛ پارکهای آبی، ساختار فراغت؛ طرقبه، ساختار رهایی؛ و خیابانها، ساختار نمادین.
مشهد میزبان زائرانی است، بیآنکه اجباری در کار باشد، او را هدایت و بازتعریف میکند. زیارت، تنها رفتن به یک مکان مقدس نیست، بلکه گذر از میدانهایی است که هرکدام بخشی از وجود انسان را دگرگون میکند. و هنگامی که شهر را ترک میکنی، تازه درمییابی تأثیر این ساختارها، بسیار عمیقتر از آن چیزیست که در ابتدا تصور میکردی.