۲۴, شهریور,۱۴۰۵ | ۸:۴۶ ب.ظ
8190
3
بدون دیدگاه
لطفا کمی منتظر بمانید ...
سر تیتر خبرها
۲۴, شهریور,۱۴۰۵ | ۸:۴۶ ب.ظ
8190
3
بدون دیدگاه

در سه یادداشت پیشین، زنجیرهای از عوامل مؤثر بر اتلاف سرمایه انسانی را بررسی کردیم. در یادداشت نخست، «شکاف مهارت نیروی کار» نشان داد که میان توانمندیهای مورد نیاز سازمانها و قابلیتهای واقعی سرمایه انسانی فاصلهای وجود دارد. در یادداشت دوم، با بررسی «اصل پیتر» به این موضوع پرداختیم که چگونه نظامهای ارتقا میتوانند افراد توانمند را از جایگاههایی که بیشترین ارزشآفرینی را دارند، خارج کنند. در یادداشت سوم نیز با تحلیل «اصل دیلبرت» نشان دادیم که چگونه ضعف در نظامهای انتصاب میتواند ناکارآمدی مدیریتی را بهصورت ساختاری بازتولید کند.
اما پس از شناسایی این مسائل، پرسش اساسی این است: راه خروج از این چرخه چیست؟ آیا مشکل تنها انتخاب افراد مناسبتر برای مدیریت است؟ یا باید عمیقتر به طراحی مسیرهای رشد حرفهای در سازمانها نگاه کرد؟
پاسخ، در گرو یک جابهجایی بنیادین در نگاه ماست: از توزیع سِمَتها، به طراحی مسیرهای رشد. ریشهایترینِ این پاسخها در مفهومی نهفته است که کمتر مورد توجه قرار گرفته است: تشخصبخشی به مسیر تخصصی.
در ساختار بسیاری از سازمانها، بهویژه در بخش دولتی و سازمانهای بزرگ، یک فرض نانوشته اما قدرتمند جاری است: «اگر میخواهی رشد کنی، دیده شوی، و حقوقت بیشتر شود، باید مدیر شوی.» این گزاره، بیآنکه در هیچ آییننامهای تصریح شود، همچون نرمافزاری ضمنی، رفتار حرفهای هزاران کارمند و متخصص را جهتدهی میکند.
نتیجه، پدیدهای پنهان اما پرهزینه است: یک مهندس برجسته که گرههای کور فنی را میگشاید، یک تحلیلگر مالی که نبض اعداد را در دست دارد، یا یک پژوهشگر که در مرزهای دانش حرکت میکند، بهقصد «پیشرفت»، مسیر تخصصی خود را ترک میکند و به وادیای قدم میگذارد که الزاماً با شایستگیها و علایقش همخوان نیست: مدیریت. این گذار، یک تصمیم ساده شغلی نیست؛ یک انحراف راهبردی در تخصیص سرمایه انسانی در مقیاس سازمانی و ملی است.
این پدیده، ریشه در یک خطای مفهومی تاریخی دارد: یکیانگاری «تخصص» و «مدیریت». در این طرز تفکر، چنین پنداشته میشود که مدیریت، مرحله تکاملیافته و طبیعی تخصص است؛ حال آنکه این دو، حرفههایی متمایز با مجموعهای متفاوت از شایستگیها، انگیزهها و ارزشها هستند. تخصص، عمق در یک حوزه دانشی است و مدیریت، هنر همراستاسازی منابع و هدایت جمعی. یک جراح خبره را تصور کنید: مهارت او نجات جان یک بیمار بر روی تخت عمل است. آیا این مهارت، تضمینی برای «مدیریت بیمارستان» با تمام پیچیدگیهای بودجه، منابع انسانی و سیاستگذاری آن است؟ پاسخ روشن است. با این حال، در عمل، در بسیاری از سازمانها بهترین جراح را از اتاق عمل بیرون میکشند، او را پشت میز مدیریت مینشانند و در یک تصمیم، دو سرمایه را همزمان از دست میدهند: یک جراح درجه یک و یک مدیر شایسته بالقوه.
این، همان چرخهای است که «اصل پیتر» توصیف میکند؛ اما این بار با یک موتور محرک قویتر: نه فقط یک «ارتقای ناخواسته»، که یک «فشار ساختاری» برای ترک تخصص به قصد بقا و پیشرفت. در چنین ساختاری، موفقیت فنی بهعنوان نشانه توانایی رهبری تعبیر میشود و متخصصان برای رشد، مجبور به ترک حوزهای میشوند که در آن مزیت رقابتی دارند.
سازمانهای بالغ و پیشرو، دهههاست که این چالش را شناسایی و برای آن راهحلی نهادی طراحی کردهاند. راهحل آنها، نه یک ابزار ساده، که یک پارادایم جدید در مدیریت استعدادهاست: «تشخصبخشی به مسیر تخصصی». در این نگاه، سازمان صریحاً اعلام میکند: «برای ارزشآفرینی و رسیدن به بالاترین سطوح، لازم نیست مدیر شوی.» این مفهوم، فراتر از ایجاد یک مسیر شغلی جدید است؛ تشخصبخشی به معنای اعطای رسمیت، مشروعیت و جایگاه نهادی به مسیر تخصصی است، بهگونهای که این مسیر دیگر یک بنبست یا ایستگاه موقت تلقی نشود، بلکه بهعنوان یکی از دو ستون اصلی رشد سازمانی به رسمیت شناخته شود. این تغییر نگاه، سازمان را از «ارزشگذاری بر سمت» به «ارزشگذاری بر خلق ارزش» سوق میدهد.
رکن اصلی این پارادایم، مدل «مسیرهای شغلی دوگانه» (Dual Career Ladder) است. در این مدل، دو مسیر کاملاً موازی، همارزش و هموزن برای رشد حرفهای تعریف میشود:
۱. مسیر مدیریتی (Management Track): برای افرادی که استعداد، اشتیاق و شایستگی رهبری، تصمیمگیری، توسعه دیگران و هدایت سازمانی دارند.
۲. مسیر تخصصی (Expert Track): برای افرادی که مزیت رقابتیشان در دانش عمیق، حل مسئله پیچیده، نوآوری فنی و خلق سرمایه فکری است.
در این ساختار، یک متخصص ارشد باید بتواند از جایگاه سازمانی معتبر، نظام جبران خدمات مناسب، فرصت رشد و یادگیری مستمر، و اثرگذاری در تصمیمهای تخصصی برخوردار باشد؛ بیآنکه حتی یک روز کارمندی را مدیریت کرده باشد. نمونه واقعی این رویکرد را میتوان در شرکتهای پیشرو فناوری مشاهده کرد: Microsoft با عنوان Technical Fellow و Google با Distinguished Engineer، بالاترین سطوح حرفهای را برای متخصصانی تعریف کردهاند که هرگز وارد ردههای مدیریتی نشدهاند. این افراد نهتنها از حقوق و مزایای همسطح معاونان ارشد برخوردارند، بلکه در تصمیمگیریهای راهبردی فناورانه نقشی کلیدی ایفا میکنند. این یک تغییر در عنوان شغلی نیست، بلکه بازتعریف مفهوم «موفقیت» در سازمان است؛ تغییری که از «ارزشگذاری بر سمت» به «ارزشگذاری بر عمق تخصص و خلق ارزش» حرکت میکند.
این رویکرد، جوهره «شایستهسالاری» واقعی است. در نظام تکمسیره، شایستگی صرفاً به معنای بالا رفتن از نردبان مدیریت تعبیر میشود. اما در نظام دوگانه، شایستگی یعنی قرار گرفتن در جایگاهی که فرد بیشترین ارزش را برای سازمان و ذینفعان خلق میکند. این همان گمشده بهرهوری است: تخصیص بهینه سرمایه انسانی.
وقتی یک متخصص زبده را از کارشناسی به مدیریت منتقل میکنیم، در واقع منبع کمیاب «تخصص» را در جایی هزینه میکنیم که بازدهی آن برای سازمان بسیار پایینتر است. این تصمیم، بهظاهر «ارتقا»، در باطن یک «اتلاف راهبردی منابع» است. تشخصبخشی به مسیر تخصصی، این اتلاف را با یک تغییر نهادی مهار میکند و مسیر را برای بهرهوری پایدار هموار میسازد.
اهمیت این موضوع در عصر Industry 5.0 آشکارتر میشود. در موج Industry 4.0، تمرکز بر اتوماسیون، اتصال ماشینها و دادهمحوری، در برخی برداشتهای سطحی به کمرنگ شدن نقش انسان در فرایندهای تولید و تصمیمگیری انجامید. اما Industry 5.0 با تأکید بر سه مؤلفه انسانمحوری، پایداری و تابآوری، بار دیگر انسان را به مرکز سیستم بازمیگرداند و بر همکاری انسان و فناوری، بهجای جایگزینی کامل، تأکید میکند.
در این پارادایم، ارزش سازمانهای دانشبنیان، نه در تعداد مدیرانشان، که در عمق دانش و قوه خلاقه متخصصانی است که میتوانند با فناوری همآفرینی کنند. سازمانی که هنوز «مدیر شدن» را تنها پاداش میداند، در این میدان رقابت، سرمایه انسانی متخصص خود را تحلیل خواهد برد. سازمان آینده، بیش از هر زمان دیگری به متخصصانی با نگاه عمیق و توان حل مسائل پیچیده نیاز دارد که در اوج تخصص خود بمانند و مرزهای دانش را جابهجا کنند.
شاید بزرگترین خدمتی که میتوانیم به نظام مدیریت سرمایه انسانی ایران بکنیم، این باشد که از این پرسشِ محدود و فرسایشی عبور کنیم: «چه کسی باید مدیر شود؟»
و به پرسشی عمیقتر، عادلانهتر و بهرهورانهتر برسیم:
«هر فرد، فارغ از عنوان، در کدام مسیر میتواند بیشترین ارزش را برای سازمان و کشور خلق کند؛ و چگونه میتوان این مسیر را برای او هموار، معتبر و پرثمر ساخت؟»
تشخصبخشی به مسیر تخصصی، پاسخ راهبردی این پرسش است. این یک اصلاح اداری نیست، یک تغییر نگاه به مفهوم رشد، موفقیت و شایستگی است؛ تغییری که بهرهوری را از سطح شعار به سطح سازوکارهای نهادی میآورد.
اما پرسشی که پس از این اصلاحات ساختاری باقی میماند، به لایهای عمیقتر مربوط است: فرهنگ سازمانی. آیا فرهنگ حاکم بر سازمانهای ما، تاب و توان پذیرش «قهرمانان بیسِمَت» را دارد؟ این دروازهای است به آخرین بخش از این مجموعه؛ جایی که از ضربالمثل کهن «میخ بیرونزده، کوبیده میشود» تا ضرورت بازتعریف هماهنگی و تابآوری سازمانی در برابر تفاوتها سخن خواهیم گفت.
· Allen, T. J., & Katz, R. (1986). The dual ladder: Motivational solution or managerial delusion?. R&D Management.
· Asian Productivity Organization (2023). Policies for Enhancing Productivity with New Skills. Tokyo: APO.
· European Commission. (2021). Industry 5.0: Human-centric, sustainable and resilient.
. Adams, S. (1996). The Dilbert Principle. New York: HarperBusiness.
. Peter, L. J., & Hull, R. (1969). The Peter Principle: Why Things Always Go Wrong. New York: William Morrow.
صفدران، محمد. (۱۴۰۵) «شکاف مهارت نیروی کار در ایران!»، بیستمین همایش ملی بهرهوری ایران و پایگاه فرهنگی اجتماعی هفته نامه نخل و دریا (سپهرجنوب https://sepehrjonoub.ir/?p=7629)
صفدران، محمد. (۱۴۰۵) «چابکسازی یا چاقسازی دولت؟ اصل پیتر و زخم کهنه بهرهوری»، بیستمین همایش ملی بهرهوری ایران و پایگاه فرهنگی اجتماعی هفته نامه نخل و دریا (سپهرجنوب https://sepehrjonoub.ir/?p=7777)
صفدران، محمد. (۱۴۰۵) «از اصل پیتر تا اصل دیلبرت؛ مسئله، مدیراناند یا نظامهای مدیریتی؟»