لطفا کمی منتظر بمانید ...

×
Generic selectors
Exact matches only
جستجو در عنوان
جستجو در محتوا
Post Type Selectors

سر تیتر خبرها

صفحه اصلی › › غلامحسین بارونی؛ بارانی که دیگر نمی‌بارد

۲۶, بهمن,۱۴۰۴ | ۱۰:۳۶ ب.ظ

7436

9

بدون دیدگاه

به مناسبت درگذشت زنده یاد استاد غلامحسین بارونی

غلامحسین بارونی؛ بارانی که دیگر نمی‌بارد

مسعود عرب‌زاده _ نویسنده

پایگاه محیط زیستی و فرهنگی اجتماعی «سپهــر جنــوب» 

غلامحسین بارونی، همین نام بزرگ و نجیب صحنه، وقتی دعوت می‌شد حتی برای یک نقش کوچک، می‌آمد. بی‌هیچ ادا، بی‌هیچ فاصله‌گذاری. برای او «کار اول» و «کار کوچک» هم حرمت داشت؛ همان‌طور که «کار جوان» حرمت داشت. این نگاهش بود که از او نه‌فقط یک هنرمند، که یک معلم خاموش می‌ساخت.

بعضی آدم‌ها مثل فصل‌اند؛ می‌آیند و می‌روند، اما هوا را برای همیشه عوض می‌کنند. غلامحسین بارونی برای من و برای خیلی از ما، نه فقط یک بازیگر، که یک فصل بود؛ فصلی از مهربانی، فروتنی و نجابت روی صحنه و بیرون از صحنه. حالا که رحمت خدا رفته و بارونی که سال‌ها بر صحنه‌های بوشهر باریده بود، به ابدیت پیوسته، حس می‌کنم یک‌جای این شهر، یک‌جای این هوا، برای همیشه خالی شده است.اولین‌بار که با او کار کردم، سال ۸۵ بود. من تازه‌نفس، پر از شوق و اضطراب، و او مردی که پشت سرش دهه‌ها تجربه تعزیه، تئاتر، تلویزیون و سینما ایستاده بود.

در فیلم‌های کوتاهی که تجربه پشت تجربه می‌ساختم، او فقط یک «بازیگر پیشکسوت» نبود؛ پناه خیال من بود. خیال منِ جوانِ کم‌تجربه که دلش می‌خواست فیلمی بسازد و نمی‌دانست این راه چقدر پرسنگلاخ است، وقتی نگاه آرام و لبخند کم‌حرف او را می‌دید، جرأت پیدا می‌کرد.یک خاطره برای همیشه در ذهنم حک شده است؛ فیلم صدثانیه‌ای با کارگردانی که تنها ۲۰ سال داشت و این نخستین تجربه‌اش بود. کار آن‌قدر کوچک بود که خیلی‌ها شاید حتی نگاهی هم به آن نمی‌انداختند، چه برسد به اینکه وقت بگذارند و نقش بازی کنند.

اما غلامحسین بارونی، همین نام بزرگ و نجیب صحنه، وقتی دعوت می‌شد حتی برای یک نقش کوچک، می‌آمد. بی‌هیچ ادا، بی‌هیچ فاصله‌گذاری. برای او «کار اول» و «کار کوچک» هم حرمت داشت؛ همان‌طور که «کار جوان» حرمت داشت. این نگاهش بود که از او نه‌فقط یک هنرمند، که یک معلم خاموش می‌ساخت. او بارونی بود که به جان هنر این شهر طراوت می‌بخشید. غلامحسین بارونی فقط یک نام روی پوستر تئاتر و تیتراژ فیلم نبود؛ او عطر یک دوره از هنر بوشهر بود، عطر صحنه‌های ساده، سالن‌های بی‌ادعا، و تماشاگرانی که با دل می‌آمدند. ۷۵ سال زندگی‌اش مثل ۷۵ فصل باران بود؛ بارانی که شاید کم‌صدا می‌بارید، اما تا عمق خاک نفوذ می‌کرد.

عجیب نیست که روز تشییعش در بوشهر باران آمد؛ انگار آسمان هم می‌خواست در آخرین بدرقه، خودش را به نام خانوادگی او برساند. باران می‌بارید و ما بارونی را تا خانه آخرش مشایعت می‌کردیم؛ این هم‌زمانی برای من فقط یک تصادف نبود، یک نشانه بود؛ نشانه این‌که بعضی آدم‌ها آن‌قدر با طبیعت و شهر گره می‌خورند که رفتن‌شان را هم باید در آسمان خواند.من در سال‌های مختلف، بارها او را دیده بودم. در اجرای نمایش، در پشت‌صحنه، در محافل هنری، و گاهی هم در دیدارهای کوتاهِ بی‌هیچ رسمیتی. همیشه کم‌حرف بود. اهل نمایش‌دادن خودش بیرون از صحنه نبود. گفتگوهایمان بیشتر از آن‌که پر از جمله‌های طولانی باشد، پر از مکث و لبخند بود. لبخند کوچکی گوشه لبش می‌نشست، سرش را کمی به علامت تأیید تکان می‌داد و همان‌قدر برایم کافی بود که بفهمم از حرف‌ها و از حال و هوا راضی است.

او از آن دست انسان‌هایی بود که حضورشان حرف می‌زد، نه کلماتشان.وقتی کنار او کار می‌کردم، همیشه یک چیز در رفتار حرفه‌ای‌اش برایم چشمگیر بود؛ او هیچ‌وقت کار را «سنگین‌تر» از آدم‌ها نمی‌دید. برایش مهم بود که گروه، راحت و امن باشد؛ اگر لازم بود برای هم‌بازی جوان‌ترش وقت بگذارد، توضیح بدهد، تمرین اضافه کند، خسته نمی‌شد. نه به ما می‌فهماند که «پیشکسوت» است، نه فاصله‌ای مصنوعی می‌ساخت تا شأنش حفظ شود. شأن او از جایی دیگر می‌آمد؛ از همان صداقت و متانتی که در نگاهش موج می‌زد.غلامحسین بارونی برای من، مظهر آدمی بود که به‌رغم سال‌ها تجربه، همچنان فروتن می‌ماند. او از آن نسل هنرمندانی بود که هنر را عبادت می‌دانستند؛ نه بلندگوی خودنمایی. شاید به همین خاطر، خیلی از نسل ما وقتی می‌خواستیم درباره «اخلاق حرفه‌ای» حرف بزنیم، ناخواسته به چهره او فکر می‌کردیم. کسی که اگر فیلمی کوتاه، نمایشی کوچک یا پروژه‌ای بی‌نام‌و‌نشان بود، باز هم اگر به او نیاز داشتند، می‌آمد و کار می‌کرد. این حضور بی‌منت، در روزگاری که خیلی‌ها دنبال تریبون و شهرت‌اند، بزرگ‌ترین درس او برای ما بود.

حالا که او رفته، با خودم فکر می‌کنم چه تسلایی برای این داغ وجود دارد؟ شاید فقط این که جسمش از میان ما رفته، اما رفتارش، خلق‌وخویش، و خاطره لبخند کم‌حرفش هنوز میان ماست. هر بار که جوانی در بوشهر دوربینش را برمی‌دارد، یا روی صحنه‌ای کوچک نخستین گام‌هایش را برمی‌دارد، رد پای غلامحسین بارونی در آن شور و امید هست؛ چه بداند، چه نداند. او یکی از آن ریشه‌هایی‌ست که زیر پوست این شهر مانده و از دلش، نسل‌های تازه سبز می‌شوند.برای من، مسعود عرب‌زاده، او فقط یک استاد یا همکار نبود؛ بخشی از تاریخ شخصی‌ام در مسیر فیلم‌سازی و بازیگری است. وقتی به سال ۸۵ و آن تجربه‌های نخست فکر می‌کنم، چهره او مثل یک قاب ثابت، همیشه در حاشیه تصویر حاضر است. امروز که می‌نویسم «رحمت خدا رفته»، می‌دانم که جای خالی‌اش نه فقط در قاب‌های هنری، که در دل‌ ما مانده است.

اما ایمان دارم که باران زندگی‌اش –همان مهربانی و فروتنی– تا سال‌ها بعد از او هم خواهد بارید؛ در خاطره‌ها، در روایت‌ها، و در هر صحنه‌ای که در بوشهر با عشق روشن می‌شود.خداحافظ استاد بارونی؛

بوشهر بی‌تو خشک نمی‌شود،

اما هر بار که باران ببارد، یادت دوباره زنده می‌شود.

انتهای پیام/