۱۲, اردیبهشت,۱۴۰۵ | ۹:۱۷ ب.ظ
7610
53
بدون دیدگاه
لطفا کمی منتظر بمانید ...
سر تیتر خبرها

آن مرد! صبح روز ۱۱ اردیبهشت شده است، تقویم میگوید امروز روزِ اوست. اما او روی لبهٔ تخت نشسته و دستهایش، که همیشه بویی از جوش و گچ و غیرت داشتند، حالا بیکار روی زانوهایش پهن شدهاند. جنگ آمد و دیوارِ کارگاهش ریخت. حقوق را ریختند، بله، اما کدام حقوق مزهٔ عرقِ پیشانی را دارد؟ کدام واریز، جانِ خالیشدهٔ دستگاهِ خاموش را برمیگرداند؟ او تشنهٔ ساختن بود، تشنهٔ آن خستگیِ شیرینِ غروب. حالا او مانده و دفترچهٔ بیمهای که به کارِ بیکاری میخورد، نه درمانِ زخمِ این دلکندنِ اجباری.
و او… او که مادر است و ساعتِ چهار و نیمِ صبح، بیقرار از خواب میپرد، سالها بدنش با شیفتِ کارخانه تنظیم شده بود، نه با طلوعِ آفتاب. چادرِ نمازش را روی لباسِ کارِ تا نخورده میاندازد؛ لباسی که هنوز بوی عرق و فلز و غیرتِ زنانه در تاروپودش زندانیست. گفتند «تا اینجا به فکرتیم». اما کدام فکر، نفسی را که او میانِ دستگاهها کشید برمیگرداند؟ برای او کار فقط نان نبود؛ «نفس» بود، هویتی بود که از چنگِ کلیشهها بیرون کشیده بود. حالا بیکاری، غریب به جانش چنگ زده؛ دلتنگی برای همان «سهمِ خود».
اما بنگر! در عمقِ همین سکوت، غریزهای زنده است. غریزهٔ ساختن. او که مادر است، حتی در میانهٔ این بیکاریِ اجباری، بیوقفه مشغولِ ساختنِ بزرگترین پروژهٔ زندگیاش است: روحِ فرزندانی که فردا، با تماشای ایستادگیِ خاموشِ او، معنیِ واقعیِ «کار» را نه در دستگاهها، که در تاروپودِ عشق و مقاومت خواهند آموخت.
روزِ کارگر، روزِ آیینِ زندهماندنِ غرور است. روزِ توست، ای مردِ بازمانده از طوفان. روزِ توست، ای زنی که جنگ، کارگاهت را گرفت اما هرگز قامتِ «خواستن»ت را نشکست. ایستادهاید، هر دوی شما، بر لبهٔ پرتگاهِ ناامیدی. و همین ایستادن، شکوهمندترین شکلِ کار است.