۲۴, بهمن,۱۴۰۴ | ۶:۰۲ ب.ظ
7374
9
بدون دیدگاه
لطفا کمی منتظر بمانید ...
سر تیتر خبرها
۲۴, بهمن,۱۴۰۴ | ۶:۰۲ ب.ظ
7374
9
بدون دیدگاه
آشنایی ما به سالهای نوجوانی برمیگردد؛ به همان روزهایی که غلامحسین بارونی تنها ۱۲ یا ۱۳ سال داشت و اولین قدمهایش را در تعزیه محله شکری برمیداشت. ما بچههای یک محله بودیم و تعزیه برایمان، بخشی از زندگیمان بود. زندهیاد ایرج صغیری در آن دوره حساسیت بسیار بالایی در انتخاب افراد برای تعزیه و تئاتر داشت و هیچ چیز اتفاقی نبود.
همه چیز با آزمون شروع میشد. اول از همه سلامت جسمانی و تناسب اندام اهمیت داشت، چون فیزیک بدن مستقیماً بر شخصیت نمایشی تأثیر میگذاشت. بعد حافظه قوی، نداشتن لکنت زبان، بیان روان و در نهایت صدا. غلامحسین بارونی دقیقاً در همین نقطه میدرخشید؛ صدای مطبوع و اثرگذاری داشت که خیلی زود به برگ برندهاش تبدیل شد.
نکته جالب این است که خود غلامحسین این نقش را به استاد ایرج پیشنهاد داد. نوجوانی ۱۲ یا ۱۳ ساله که چنین نقشی را پیشنهاد بدهد، جسارت و اعتمادبهنفس بالایی میخواست. این نقش به او سپرده شد و انصافاً هم فراتر از انتظار ظاهر شد. علاوه بر صدا و بیان، باید سوارکاری هم بلد میبود؛ او اسبسواری میکرد و در میدان تعزیه واقعاً یکهتاز بود.
بله، یکی از صحنههایی که هیچوقت فراموش نمیکنم مربوط به یکی از اجراهای عاشورا بود؛ عاشورایی که مصادف با اوایل پاییز شده بود و همزمان طوفان «لیمِری» میوزید. جمعیتی حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر در میدان تعزیه نشسته بودند. درست هنگام رجزخوانی غلامحسین بارونی، گردبادی از غرب به جنوبشرق وزیدن گرفت. آن صدا، آن فضا و آن باد، صحنهای ساخت که هنوز بعد از سالها در ذهنم زنده است.
ما فقط همکار هنری نبودیم، رفاقت عمیقی داشتیم. از نوجوانی با هم فوتبال بازی میکردیم. تیم فوتبال رئیسعلی و تیم محله شکری را داشتیم. حتی مسئولیت آمادهسازی زمین فوتبال، خطکشی، تدارک آب خنک برای تماشاگران و بازیکنان که گاهی به ۳۰۰ نفر هم میرسید، به غلامحسین سپرده شده بود. با موتور دونفری میرفتیم کارخانه آب حاجحبیب فیوز در باغ زهرا، و او بدون ذرهای خستگی این کارها را انجام میداد. خودش هم فوتبالیست قابلی بود؛ چپپا، فعال و پرتلاش. حتی در مسابقات دو استقامت هم کنار هم شرکت کردیم و هردو در دو رده سنی مختلف به ترتیب مقام دوم و سوم کسب کردیم.
قلندرخونه نقطه عطفی در زندگی هنری بارونی بود. او کنار استاد ایرج صغیری رشد کرد و تجربه اندوخت. یادم هست یکبار بازیگر نقش اصلی «اکبرو» غایب شد و غلامحسین بهعنوان جایگزین روی صحنه رفت؛ نقشی بسیار حساس و محوری. اجرای او آنقدر دقیق و تأثیرگذار بود که تحسین همه را برانگیخت.
ویژگی مهم تعزیه شکری، استفاده گسترده از نوجوانان و جوانان بود. ما از تجربه تعزیههای محلههای دیگر مثل دهدشتی، کوتی، جفره علیباش، امامزاده، ریشهر و خواجهها استفاده کردیم و آن را ارتقا دادیم. نکته مهم دیگر، حضور مؤثر زنان در تعزیه بود؛ زندهیاد کبری موجی در نقش حضرت زینب(س)، حاجیه مریم سیرجانیان در نقش املیلا(س) و دیگر بانوان، نقشهایی بسیار تأثیرگذار داشتند که در کمتر جایی دیده میشد.
او هرآنچه در توان داشت، برای تعزیه و تئاتر گذاشت و این مسیر را به اوج رساند. بعد از او، راه برای دیگران هموارتر شد. زندهیاد بارونی با تلاش، تجربه و پشتکار، بنیانی گذاشت که امروز جوانترها میتوانند بر آن قدم بگذارند.
جان تئاتر در حرکت است؛ زیرا ذات و روح تئاتر تنها در کلمات یا دکور خلاصه نمیشود. این هنر بهواقع در بدن، میزانسن، نگاه، ژست و کنشهای بازیگر تجلی مییابد. حرکات کوچک، حتی جزییات ظریف فیزیکی، در واقع زبان تئاتر هستند که داستان را روایت میکنند. تئاتر همانطور که به داستان نیاز دارد، به بدن و حرکت هم نیاز دارد تا احساسات و مفاهیم را منتقل کند و روح اثر را بهوجود آورد. بارونی سالها به این درک رسیده بود. به جوانها میگویم: تمرین، ممارست، مطالعه، دیدن تئاتر خوب و فیلم خوب را جدی بگیرند. تعزیه و تئاتر راه میانبر ندارد؛ راهش عشق، تلاش و صبوری است.